Thursday, February 18, 2010

به جای روز25بهمن ماه "والنتاین" روز عشق ایران باستان"سپندار مذگان" را جشن بگیریم.



شاهین شهبازی

نشریه قهوه

اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!
جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!
همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم “سپندار مذگان” به گوششان نخورده است.

چند سالي ست حوالي 25 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه “در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود…بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!”

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!

جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29اسفند، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز “سپندار مذگان” يا “اسفندار مذگان” نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان “روز عشق” به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول “روز اهورا مزدا”، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني “بهترين راستي و پاكي” كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني “شاهي و فرمانروايي آرماني” كه خاص خداوند است و روز پنجم “سپندار مذ” بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، “مهرگان” لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.

اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل” و “مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها” دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!
براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.

پ.ن: در گذشته ایرانیان 12 ماه 30 روزه داشتند و 5 روز را نیز افزودن بر آن 12 ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراین روز پنجم اسفند (سپندار مذگان)، با روز 335 از سال یا 29 بهمن در سالشمار کنونی ایرانیان برابر است

Sunday, February 14, 2010

ερωμένη (valentine)




دقیقا نمیدانست همه چیز بعد از آن صحبت طولانی تمام شد یا شروع!
رویایی که چهار سال با آن زندگی کرده بود و لحظه لحظه زندگی اش را پای آن گذرانده بود تمام و زندگی جدیدی که نمیدانست چه اتفاقی را در دل خود پنهان کرده شروع شده بود.

" چهار سال قبل"

از همان روزهای اول سال جدید درسی توجه اش را به خود جلب کرده بود، اما در آن روز زیبای پاییزی همه چیز رنگ دیگری داشت. مثل هر روز - تنها - طوری که هیچ کس متوجه حضورش نشود وارد کلاس شد و رفت سر جای همیشگی اش، یعنی آخرین صندلی از آخرین ردیف کلاس بنشیند، که دوباره او را دید.
به محض ورودش به کلاس، دخترک سرش را بالا گرفت و با آن چشمان نافذ نگاهش کرد. نگاهی که چهار سال زندگی پسرک را تحت تاثیر خود قرار داد. اما دست آخر....
نفهمید چطوری جای همیشگی را پیدا کرد و نشست. دخترک با لبخند ملیح و برق چشمانش او را بدرقه کرد.
از آن روز، بیشتر از گذشته توجه اش به سمت او جلب شد. همه جا حضورش را حس میکرد.
در چشمانش هزاران حرف ناگفته وجود داشت. همه ی احساساتش را با نگاهش بیان میکرد.
خیلی خوشحال بود که بعد از مدت ها کسی را پیدا کرده که مثل خودش همه ی احساسش را از طریق چشمانش منتقل می کند.
در همین احوال بود که امتحانات پایان ترم هم تمام شد... روز آخر دخترک از همه خداحافظی کرد و از دانشگاه رفت.
نمی دونست چه کاری انجام دهد. نمی دونست چه اتفاقی می افتد. نمی دونست با چه کسی در این مورد حرف بزند. اما با هیچ کس حرفی نزد، هیچ کاری نکرد، هیچ اتفاقی هم نیفتاد.
یک ترم تمام دخترک نبود. دخترک که نه، زندگی پسرک نبود.
روزهایش سخت تر از همیشه می گذشت، تلخ تر از روزهایی که در سلول تنگ و تاریک انفرادی میگذراند به امید آینده ای روشن. هرچه بود، آن روزها دشمنش آشکارا به جنگش آمده بود، اما اینک با چه کسی باید می جنگید؟ دشمنش که بود جز سرنوشت شومش....
هفت ماه به همین منوال گذشت تا اینکه سال جدید تحصیلی آغاز شد.
نمی دونست چیزی که میدید حقیقت داشت یا فکر و خیال زیاد او را دچار توهم کرده بود. اما نه! انگار درست می دید. صاحب آن دو چشم زیبا، بازگشته بودند.
با نگاهش خوش آمد گفت. او هم با نگاهش تشکر کرد.
چند روز اول به همین صحبت میان چشم ها گذشت تا اینکه نتوانست طاقت بیاورد:
- خیلی خیلی خوشحالم از اینکه برگشتی.
- ممنون . منم خیلی خوشحالم که باز دوستای خوبم رو می بینم.
مزاحمت نمی شم. خوشحال شدم از اینکه صحبت کردیم.
- خواهش میکنم. منم خوشحال شدم.
همین گفتگوی کوتاه سر آغازی بود برای دوستی ای که روز به روز عمیق تر شد. اما امروز پس از گفتگویی طولانی سر آغازی شد برای جدایی!....
به راستی ای کاش هیچ وقت حرفی با کلام زده نمی شد اما....

Friday, February 5, 2010

Notre histoire ( Our story )

زن همسایه تنش را می فروشد من کتابهای قدیمی ام را بین ما فاصله زیاد نیست هر دو مجبوریم

Tuesday, February 2, 2010

Flash forward ( persian version ) قسمت دوم

آنچه گذشت: در اول خرداد 2388 تمام مردم ایران بمدت دو دقیقه و بیست و دو ثانیه بی هوش شدند. پس از بی هوشی تمام شهر را هرج و مرج فرا گرفته بود. تصادفات اتومبیل ها، سقوط هواپیما ها، خروج ترامواهای منوریل از خط، تنها بخشی از اتفاقاتی بود که در آن چند دقیقه ی کوتاه صورت گرفته بود. مردم در مدت بی هوشی خوابی دیدند که در آن آینده ای با تاریخ مشخص به تصویر کشیده شده بود. مثلا شاهین 23 خرداد را دید که در خیابان های تهران دنبال رایش میگردد و ...؛
(شاهین در حال جست و جوی رای گمشده اش)

و اینک ادامه داستان:
مردم به شدت ترسیده بودند و نمی دانستند که چه اتفاقی افتاده است، بچه ها گریه می کردند، مجروحین کمک می خواستند، شهر را دود و آتش احاطه کرده بود و ناگهان از گوشه ای صدای انفجار می آمد. هیچ چیز تحت کنتر هیچ کس نبود
.



(مردم وحشت زده، بعد از بی هوشی)


(وضعیت شهر پس از بی هوشی)

شاهین به سمت ستاد حرکت کرد و بعد از عبور از چندین خیابان به آن جا رسید.
- سلام
-سلام! تو ام بی هوش شدی؟
- آره، تو ام توی مدت بی هوشی خواب دیدی؟
- آره. خواب دیدم چند روز بعد از انتخاباته ، ریختن اینجا، همه چیز رو خورد کردن، همه جا رو آتیش زدن، خودم رو هم داشتن میبردن زندان ِ درکه! تو ام خواب دیدی؟


(وضعیت ستاد در خواب مسئول ستاد)

(وضعیت ستاد در خواب مسئول ستاد)


(وضعیت ستاد در خواب مسئول ستاد)

(وضعیت ستاد در خواب مسئول ستاد)

- آره! منم یه چیزی تو همین مایه ها دیدم.
- به نظرت چه اتفاقی افتاده؟
- نمی دونم! اما مطمئنم همه خواب دیده اند!
- به نظرت باید چی کار کنیم؟
- ما باید تا جایی که می توانیم اطلاعات همه مردم را به دست بیاوریم تا از کنار هم چیدن اون ها به یک نتیجه معقول برسیم!
- چطوره یه سایت اینترنتی راه بندازیم تا همه اونجا خواب هاشون رو بنویسن؟!
- فکر خوبیه! اسمش رو هم میگذاریم موزائیک! تا اتفاقات رو مثل موزائیک کنار هم بچینیم.
- موافقم پس زودت بریم دنبال ثبت هاست و دامین...

(نمایی از سایت موزائیک)

http://abc.go.com/shows/flash-forward/mosaiccollective
وب سایت موزائیک. برای ثبت خوابتان به این سایت مراجعه نمایید



(نمایی از سایت موزائیک)

این داستان ادامه دارد....؛




Saturday, January 30, 2010

flash forward ( persian version )

(تهران ، بعد از بیهوشی)

"قسمت اول"
اول خرداد 2388 ساعت 4:20 بعد از ظهر، ناگهان تمام مردم ایران به مدت 2 دقیقه و 22 ثانیه بیهوش شدند.
شاهین، لحظه ی بیهوشی در حال رفتن به ستاد انتخاباتی "م.م" و گرفتن پوستر بود که ناگهان به حالتی بین خواب و بیداری قرار گرفت. در همین حال خواب های عجیبی میدید؛ خودش را در تاریخ 23 خرداد دید، که در خیابان های تهران در حال اعتراض و فرار از دست یک عده ای است که با چوب و چماق او را دنبال میکنند. همچنین دید که سوار یک ماشین توری کشیده شده است و به سمت زندان ِ درکه* حرکت میکند، و خیلی چیزهای دیگر که در ادامه داستان به مرور ذکر آن ها را می آوریم.
شاهین کم کم به هوش آمد و دید تمام شهر را آتش و دود فرا گرفته است. همین دو دقیقه و بیست و دو ثانیه، یک اتوبوس تندروی بی آر تی برخورد کرده بود به ایستگاه و تمامی مسافران و راننده و ... درجا مرده بودن، یک هواپیما صاف خورده بود به برج میدان آزادی و از آزادی تنها اسمش را باقی گذاشته بود. البته سقوط هواپیما برایش چیز عجیبی نبود، چرا که چند وقت اخیر اگر هواپیمایی روی باند فرود می آمد همه شگفت زده میشدند. در همین لحظه یک تراموای خط یک ِ منوریل تهران از خط خارج شد و به سمت پایین سقوط کرد و انفجار مهلکی را به بار آورد، خلاصه اینکه تمام شهر به هم ریخته بود، و مردم آرام آرام به هوش می آمدند و همگی کم و بیش حالی مثل حال شاهین داشتند.ناگهان یک زرافه از کنار تصویرعبور کرد و توجه همگان را به خود جلب کرد.
و این داستان ادامه دارد...؛
در ادامه تصاویری از شهر بعد از بیهوشی را برایتان میگذارم تا بیشتر با محیط داستان آشنا شوید.
(سقوط هواپیما در میدان آزادی)


(تصادف بی آر تی)؛

(شاهین و همچنین وضعیت تهران پس از بیهوشی)؛


(صحنه هایی از خوابی که شاهین در مدت بیهوشی دید)؛

(صحنه هایی از خوابی که شاهین در مدت بیهوشی دید)؛

(صحنه هایی از خوابی که شاهین در مدت بیهوشی دید)؛

(صحنه هایی از خوابی که شاهین در مدت بیهوشی دید)؛

پ.ن: زندان درکه : منطقه ای است خوش آب و هوا در شمال تهران که زندانیان 30 یا 30 را به آن منطقه میبرند تا مدتی را با خود خلوت کنند

Wednesday, January 27, 2010

Retour vers moi


بازآی کز آنچه بودی افزون باشی
ور تا به کنون نبودی، اکنون باشی
اکنون که به وقت جنگ، جانی و جهان
بنگر که به وقت آشتی چون باشی

Friday, January 22, 2010

Stupid Love



همیشه برام جالب بوده که چی میشه دو نفر از هم خوششون میاد، زمین و زمان رو به هم میدوزن که به هم برسن و میرسن، یه مدتی رو با هم خوشن و برای هم انواع اقسام کادوهای رنگارنگ رو میخرن. یک روز میشن گل اون یکی، یک روز میشن تک ستاره ی توی آسمون و انواع و اقسام تعبیرهای احمقانه از این قبیل، اما بعد از اینکه یه مدت میگذره، با اولین مشکل همه چیز بر عکس میشه. گل ها میشن گل ِ خرزهره، ستاره ها هم میشن مریخ ( اعتقاد بر این بوده که مریخ نحسه )، همونی که تا دیروز باعث آرامشت بود، امروز میشه سوهان روح. تعابیری که برای هم بکار میبریم، هنوز هم عجیب غریب و احمقانه است، اما این بار از ور دیگه ی پشت بوم افتادیم و همه چیز طرف مقابل رو سیاه میبینم.
نمیدونم چرا اینطوریه. اما توی بیشتر روابط ما ایرانیا همین اتفاقات میفته.
شاید اشکال از دیدمون به روابط و پدیده هاست.
نمیدونم